تبليغاتX
کلبه فراموشی

طبیعت برای کولی ها به منزله یک معبر جهانی است ولی برای عبادت در این معبر هیچ گونه مراسمی وجود ندارد و به کشیش و روحانی احتیاج ندارند و تنها در ژرفای روحشان مذهبی فرو رفته که نه نذیر است و نه بشیر یعنی نه آنها را تهدید می کند نه نوید می دهد...

به قیامت بهشت و دوزخ اعتقادی ندارندو مذاهب گوناگون جهان در نظرشان همانقدر احمقانه و غیر طبیعی است که مرزهای کشورها..

"برگرفته از کتاب کولی ها"

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:29 |
+ نوشته شده توسط سایه در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:37 |

دیروز 6 غروب اومدم یه چرت بزنم پا شدم دیدم 7 صبحه...بالاخره 7 صبح خونمو دیدم!

خب بیام این خاک های مادر مرده رو بیرون کنم از قلمرو خودم...

 طبق تئوری منتظر بالا اومدن کف بودم که احساس کردم یه خورده پودر شکرک بسته در اثر گذر زمان...احتمالا!

حیف که یه سلام علیک درست حسابی با همسایه ها ندارم وگرنه امروز شربت نذری مهمون من بودن!

 نتیجه اخلاقی:

1)به همسایه های خود نیکی کنیم

2)برو کار می کن مگو چیست کار..و تنبلی کار زشته و این حرفا..

3)مواظب چایی خوردنتون باشین ممکنه با پودر شیرین شده باشه!

 

+ نوشته شده توسط سایه در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 9:47 |

آخه من چی بگم نه اینکه بگم این تهران خراب شده خیلی خوبه...اما امان از وقتی که میای خونه و می بینی هیچ کاری جز خوردن و خوابیدن نیست!

نه جایی برای رفتن...نه یاد گرفتن...نه دوستی برای...(البته تفریح با اعمال شاقه موجوده=خوردن خربزه فراموش نشه)

نمی دونم شاید تقصیر منه زیادی مجردی شدم!

می گن پس پدر و مادر چی..؟

آخه من کدوم حرفمو بهشون بگم اینا شاخ در نیارن؟

می گم چرا 4 تا بچه دیگه دنیا نیاوردین من با این کمبود ها مواجه نشم!

تو این دوره زمونه راه حله بدتری نداشتی ارائه بدی...!

تعطیلات یعنی چی...

استراحت یعنی چی...

بعد اینهمه جون کندن حالا بماند...این حق طبیعی هر آدمیه خوش بگذرونه حالا هر کس یه جوری نه اینکه عید بشه کابووسه امثال ما!

خونه تکونی...خرید تو این شلوغی...خم و راس شدن جلو مهمون...مسافرتهای تکراری و خسته کننده(نه تو ساحل آنتالیا!)

آخه تا کی...

حوصله بحث اجتماعی ندارم نه فایده داره نه دیگه گوش شنوا...

امیدوارم تعطیلات عزیز زودتر سایه سنگینشو برداره حداقل از سره من!

همون جون کندن و تو سری خوردن بهتره حداقل بعدش یه سوژه داریم!

+ نوشته شده توسط سایه در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:40 |

سخته وقتی آدم بخواد حرف جدید بزنه

از اون سختتر وقتیه که پر از حرفهای کهنه باشه و کسی نخواد گوش کنه...

این روزا نمی دونم چی شده ای کاش روم می شد بگم خدایا..

یه چاه درست کردم لحظه لحظه زندگیمو پرت می کنم توش حتی زحمت نمی کشم برگردم یه نگاه بندازم توش ببینم تا کجا اومده بالا

اون ته چیه داره داد می زنه

نخواستم که بشنوم...

سه روزه می رم بیمارستان

مریض می بینم...آدم می بینم...

مطئنا این خانم دکتر سالم می تونه کمکشون کنه..

اونی که می تونه راحت راه بره...

امروز حتی نتونستم به مریضم یه لبخند زورکی تحویل بدم اینم ازش دریغ کردم..

به خودم لعنت می فرستادم...

آره این روزا زندگی خیلی عوض شده...شاکی نیستم فقط می ترسم...

اما اون روزا پس چی؟چرا دیگه نیستن...

یعنی رقیب نمی خوان؟

این روزا "یاوری" نیست که بگم "وجودش طلاست"

بعد از ظهر مثلا جشن بود اگه این اسمش جشنه پس اسم سخن رانی چیه؟!

بعد از ظهر خواب دیدم لبخند می زنه و من اخم کردم...

ته دلم خوشحال بودم

که بازی رو بردم

که دوباره بچه شدم...

ای کاش بیدار نمی شدم...

تاریک بود صدای صد نفر تو گوشم بود

سکوت نمی ذاشت بشنوم...

زندگی می ره رو دوره تند..آهسته...تند..آهسته...

دلم برایه همتون تنگ شده...

"خداوند صحرا را آفرید که انسان با دیدن نخلستان لبخند بزند"

این صحراست یا نخلستان؟

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 19:35 |

راستی تو تیمارستان کسی دیوونه ها رو سرزنش می کنه؟

+ نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 0:14 |
امیدوارم همه امشب خوابای خوب ببینن...

هر چند عاشقان قدیمی

از روزگار پیشین تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال بیزار بوده اند

اما اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتاب خانه کوچک...

بر پله های سنگی دانشگاه...

و میله های سرد و فلزی

گل داد وسبزه شد...

(ق.ا)

+ نوشته شده توسط سایه در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:34 |

خب نمی خوام فکر کنم چی بگم چی نگم چون انرژی مو باید واسه سمیو خوندن نگه دارم!

آخه چرا آدم باید تو این هوا کسل بشه؟

قابل توجه دوستان اهل دل!و اهل سمع صداهای مربوطه!من نمی دونم چرا از 3 ساعت سر کلاس قلب نشستن فقط این سوفل ماشینی یادم مونده؟احتمالا بعد شنیدن صدای مربوطه البته به صورت شیرین کاری از دهان استاد:(صدای وزش باد از دریچه کولر)احساس خنکای مطبوعی به همه دست داد!

ولی بازم از اینکه با چکش تو سر وکله هم بکوبیم بیشتر حال می کنم حداقل دق دلی پزشکی خوندن یه جا خالی می شه!

راستی اینم لیست کتاب های فراموش شده من لا به لای آتاکسی مخچه ای و سندرم لشنیهان و پلی آرتریت مهاجر...:

1)سفر روح:دکتر مایکل نیوتن_ترجمه دکتر محمود داناییی(وسطاش شبیه هزار و یک شب شد!)

2)محاکمه:فرانتس کافکا_ترجمه امیر جلال الدین اعلم(...!)

3)الفبای فلسفه:تایجل واربرتون_ترجمه مسعود علیا(چند صفحه خوندم که خورد به یه امتحانی...!)

TO THE LIGHT HOUSE : VIRGINIA WOOLF(4

5)تلاش های نافرجام برای یادگیری یه خورده ایتالیایی!

6)ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 19:10 |

این شعر رو من وقتی راهنمایی بودم حفظ کردم اگه جایی اشتباه بود دیگه به حساب حافظه من ببخشید راستش هر سال زمستونا یادش می افتم الانم نوشتم به یاد اون روزا...

که بچه بودم و آرزوی الان بودن و داشتم...

می خوام اون روزا بدونن که هر ثانیه شون برام ارزشمندن الان که فکر می کنم...

الانی که من زبان اون دوران رو از یاد بردم و به بزرگ بودنم افتخار می کنم...

هی به بچه ها می گم :ساکت!

هر چقدر من و دوستم فکر کردیم نتونستیم دفتر خاطراتو رمز گشایی کنیم!

سال دیگر یا نمی دانم کدامین سال از کدامین قرن باز هم یک شب سرد زمستانیست

 یک شب کولاک باد برف و سوز وحشتناک...

...قوز کرده..سر در جیب پوستین فرو برده..دور از آن جنجال ها..زان دروغین جلوه ها و آن وقاحت ها..

 در دلش طوفانی از نفرین و نفرت ها...

...

"کجاست پایتخت قرن ؟ما برای فتح می آییم..."

"ما یادگار عصمت غمگین اعصاریم

ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم..."

 

+ نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 17:48 |

امشب سه تامون خسته شدیم!خیلی وقت بود به هم نخندیده بودیم...راستی یادم رفت عذاب وجدان بگیرم...نه به این خاطر که بهتون خندیدما!

چون درس نخوندم!

به هر حال در آینده مسوولم(لیم)

+ نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 23:27 |


Powered By
BLOGFA.COM