سخته وقتی آدم بخواد حرف جدید بزنه
از اون سختتر وقتیه که پر از حرفهای کهنه باشه و کسی نخواد گوش کنه...
این روزا نمی دونم چی شده ای کاش روم می شد بگم خدایا..
یه چاه درست کردم لحظه لحظه زندگیمو پرت می کنم توش حتی زحمت نمی کشم برگردم یه نگاه بندازم توش ببینم تا کجا اومده بالا
اون ته چیه داره داد می زنه
نخواستم که بشنوم...
سه روزه می رم بیمارستان
مریض می بینم...آدم می بینم...
مطئنا این خانم دکتر سالم می تونه کمکشون کنه..
اونی که می تونه راحت راه بره...
امروز حتی نتونستم به مریضم یه لبخند زورکی تحویل بدم اینم ازش دریغ کردم..
به خودم لعنت می فرستادم...
آره این روزا زندگی خیلی عوض شده...شاکی نیستم فقط می ترسم...
اما اون روزا پس چی؟چرا دیگه نیستن...
یعنی رقیب نمی خوان؟
این روزا "یاوری" نیست که بگم "وجودش طلاست"
بعد از ظهر مثلا جشن بود اگه این اسمش جشنه پس اسم سخن رانی چیه؟!
بعد از ظهر خواب دیدم لبخند می زنه و من اخم کردم...
ته دلم خوشحال بودم
که بازی رو بردم
که دوباره بچه شدم...
ای کاش بیدار نمی شدم...
تاریک بود صدای صد نفر تو گوشم بود
سکوت نمی ذاشت بشنوم...
زندگی می ره رو دوره تند..آهسته...تند..آهسته...
دلم برایه همتون تنگ شده...
"خداوند صحرا را آفرید که انسان با دیدن نخلستان لبخند بزند"
این صحراست یا نخلستان؟
+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
19:35 |